میدونی
هنوزم یوقتایی دلم برات تنگ میشه
هنوزم یوقتا یادم میره نیستی
هنوزم دلم برا اون روزای قشنگ تنگ میشه
ولی وقتی حالو روزمو میبینم دیگه دلم نمیخواد
وقتی میبینم چجوری دارم تاوان اونروزای خوبو میدم دیگه نمیخوام
ولی یوقتا ادم از همه میبره
بگذریم
خوبه که نمیخونی اینجارو..
هوف
برچسب:
نویسنده: بهار قربانی
بارون دارع میاد دلم میخاد برم بیرون
تف تو کرونا
امروز با خدم میگفتم اگه شمال بودیم و این نم بارون میزد دورس شلوار توسیمو با بافت صورتیم تنم میکردم
شال توسیمو مینداختم سرم و کتونیهای مشکیمو میپوشیدم
یه فلاسک چای میزاشتم تو کوله پشتیم
هنزفریمو میزاشتم و پیاده به سمت دریا میرفدم...
با اینکه خیلییی از دریا خوشم نمیاد ولی دلم براش تنگ شده
اه تعف تو کرونا
چقد قوه تخیل و توصیفم خوب شده
برچسب:
نویسنده: بهار قربانی
آخ دلبر...!
میدونی اون دختری ک شکوندیش چقد دلش واسه ت تنگ شده?
میگن فرآموشت کنم ولی چجوری?
هربآر به عکسآت ک نگآ میکنم با خدم میگم مگح میشه اینو نخآس?
الآن اگع درست حساب کرده باشم رفتی تو23سال...
ینی من اونموقع عاشق یه پسره19,20ساله شدم?
ولی نمیدونم چرا صورت انقد بیشتر نشون میده سنتو..
آخ دلبر...!
ط نمیدونی نبودنت چیکار کرده با زندگیم..
راسی یآدم باشه اگه پیعم دادم بهت اینم بپرسم ک دوستت چرا برا تولدت استوری نزاش?
برچسب:
نویسنده: بهار قربانی
یه آرمان بیمعرفتم داشتیم...نمیدونم پستامونو میخونه یا نه
مارو یادش هست یا نه...
ولی ما خیلی دلمون براش گشاد شده و از یادشم نبردیم:"(
برچسب:
نویسنده: بهار قربانی
اوووووووف بالاخره امتحانا تموم شدن و دوهفته فورجه از همین الان شروع شد
هورااااااا
برچسب:
نویسنده: بهار قربانی
امروز تو یه وب یه پست خوندم
یاد یه خاطره افتادم
بچه ک بودم یکی دوستای بابام پول نیاز داشت...دم عید بود و هممون سرگرم خرید.دیقه به دیقه کارت کشیدن بودیم...
بابام بهش گفت برا چکاری میخای?منظور بابام این بود ک خدایی نکرده حرومش نکنه
گفت شب مهمون داریم...هیچی تو خونه نداریم ک هیچ...بچه هامم لباس ندارن
اون موقع منظورشا نمیفمیدم ولی الان....
بزرگترینننننن آرزوم از بچگی تاحالا این بوده که یروزی انقد پولدارشم که هیچ فقیری حداقل تو شهرمون یا استانمون نمونه....
برچسب:
نویسنده: بهار قربانی
دیشب ساعت نه راه افتادیم به سمت قم و جمکران
بعدشم بیت حضرت عشق❤
همه برنامع ها خوب پیش رفت اما متاسفانه تو حسینیه
اصلی جامون نشد و رفتیم زینبیه اش
باورم نمیشد فقط یه سالن کوتاه با آقا فاصله دارم
از ساعت دو و نیم تا هشتونیم یه سره گریه کردم:)
برچسب:
نویسنده: بهار قربانی
برچسب:
نویسنده: بهار قربانی


برچسب:
نویسنده: بهار قربانی


برچسب:
نویسنده: بهار قربانی